صفحه اصلی اصطلاحات طب سنتی لغت نامه کتاب حفظ الصحه
لغت نامه کتاب حفظ الصحه مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط vafa   
دوشنبه ، 25 مهر 1390 ، 15:16

لغت نامه کتاب حفظ الصحه  از سری کتابهای طرح احیای میراث مکتوب. لازم به ذکر است مسئولیت صحت آن بر عهده نویسندگان این کتاب می باشد.

الف

آب ژاول: یکی از مهم‌ترین کلرورهای رنگ‌بر است که از تأثیر گاز کلر در محلول سود حاصل می‌شود.

آب لاباراک: یکی از انواع کلرورهای رنگ‌بر است که از تأثر گاز کلر بر محلول پتاس حاصل می‌گردد.

آجام: جمع اَجَمه به معنی نیستان، نیزار و بیشه

آقطی: خمان کبیر، Sambacus ebelus

آلْگ: جلبک، Algue

ابرد: سردتر

اتّداع: آرمیدن، استراحت کردن

اثقل: سنگین‌تر

احتواء: گرد کردن،‌ جمع شدن

احرّ: گرم‌تر

اختناق: خفگی، گرفته شدن گلو

اخفّ: سبک‌تر

ادهان: جمع دهن، روغن‌ها

ارتماس: فرو رفتن در آب

أرجو: امیدوارم

استسقاء: آماس کردن شکم و غیر آن از اعضاء

استلقاء: به پشت خوابیدن

استناره: روشن شدن، طلب روشنایی کردن

اسکریم: فریاد زدن، جیغ زدن، Scream

اسمراللّون: گندمگون، سبزه، سیاه رنگ

اَسنان: جمع سن، هم به معنی سن‌ها و سنین است و هم به معنی دندان‌ها

اشربه: جمع شراب، نوشیدنی‌ها

اضائت: روشن شدن، روشن کردن

اَضغاث احلام: خواب‌های پریشان و آشفته که تعبیر درست نداشته باشند.

اطراف سافله: اندام تحتانی، پاها

اعیاء: خستگی، درماندگی، به رنج و تعب افتادن

افتقار: ناتوانی، فقر، عجز

افسنتین: اپسنتین، Artemisia absinthium

اُفقاً: به شکل افقی

افیون: تریاک، شیره منجمد خشخاش، Opium

اقونیطون: خانق‌النمر، خانق‌الذئب، گیاهی است مخدّر و مسکّن، Aconitum Napellus

التوائات موجعه: پیچ‌خوردگی‌های دردناک عضلات

امانیاک: آمونیاک، جسمی بخاری و فرار، دارای بویی تند ونافذ و طعمی حاد و سوزان که از زغال سنگ به دست می‌آید.

امتصاص: مکیدن

انتقاض: ویران شدن، تباه شدن

انتیمون مقیی: عبارتست از طرطرات پتاسیم و انتیمون.

انتیمون: انتیموان، عنصری دارای خواص فلزی و شبه فلزی با علامت اختصاری Sb، Antimoine

انخفاض: فرو رفتن، ضد ارتفاع

اندراس: کهنه شدن، پاره پاره شدن

انضغاط پذیر: قابل فشرده شدن

اَنکَنار: انگنار، کنگر فرنگی

اوجاع: جمع وجع، دردها

اورام: جمع ورم

ایذاء: آزردن، رنجانیدن

ب

بادی: آغاز،‌ ابتدا

باذل: بخشنده و سخی

باذنجان فرنگی: گوجه فرنگی

باقل: نوجوان تازه ریش برآورده

بانقراس: پانکراس، لوزالمعده

بزرالبنج: تخم گیاه بنگ که از مخدرهای قوی است.

بشره: روی پوست، لایة بیرونی پوست

بطانه: صفاق، پوست درونی شکم، آستر

بُطوء: کندی، آهستگی

بَطیء: آهسته، کند

بعینها: عیناً

بُقول: جمع بقل، تره و سبزی و هر سبز مأکول

بلادانه: بِلّادُن، شابیزک، گياهي است سمي از طايفه سلانه که از آن، جوهر سمّی موسوم به آتروپین می‌گیرند.

بولاغ اوتی: آب‌تره، شاهی آبی

بول‌الدّم: خون‌شاش، ادرار خونی، هماچوری

بیاض البیض: سپیدی تخم مرغ

بیت‌الخلا: مستراح، پایخانه

بیطر: فارسی‌نویسِ واژة انگلیسیِ bitter به معنی تلخ، تند، تیز، نوعی آبجو و ... .

 

پ

پئین: پِهِن، فضلة چهارپایان

پیپ: پیت، چلیک

پیت: چلیک، تنکه، ظرف فلزی برای نفت و روغن و امثال آن

 

ت

تاتوله: تاتوره، جوزماثل، گیاهی و درختی است زهرناک و از خانواده سلانه.

تاجریزی: عنب‌الثعلب، سگ‌انگور

تب‌ آجامی: نوعی تب

تبوّل قندی: وجود قند در ادرار

تجفیف: خشک کردن

تخمُّر: منظور همان تخمیر است.

تَرید: تریت، ریزه کردن نان در شیر و دوغ و غیره

تسخین: گرم کردن، ضد تبرید

تشمّس: زیر آفتاب ایستادن و نشستن، آفتاب‌زدگی

تشمّع: شمعی شدن، چرب شدن

تضیُّق: تنگ شدن

تعریض: در معرض قرار دادن، در معرض بودن

تعضیض: گزیدن، گاز گرفتن

تعقید: بستن، گره انداختن، پوشیده سخن گفتن

تعیُّش: زندگی کردن، اسباب معیشت ساختن

تفریخ: نوگیاه برآمدن از ریشة درخت، تکثیر شدن، جوجه برآوردن

تفصّی: خلاص شدن، رهایی یافتن

تفمُّم: دهان به دهان گذاردن

تقرُّح: ریش شدن، زخم شدن

تقوُّس: کج گردیدن

تلقیح: آبستن کردن، آبله کوبیدن، واکسیناسیون

تمریخ: روغن‌مالی، چرب کردن

تمیز: جدا کردن، فرق گذاشتن، تشخیص دادن

تنبوشه: لوله‌ سفالین که برای آبراهه به کار برند.

تندُّب: التیام یافتن، پوست آوردن زخم

تنور بدن: تمام بدن بجز دست‌ها و پاها و سر، تنه

توابل: جمع تابَل و تابِل و توبَل، اسم اصطلاحی ادویه خشکی است که به غذا اضافه می‌کنند مانند گشنیز و زیره و مثل آن.

تورُّک: بر سرین نشستن

توشک: تُشَک، دُشک

تهبُّج: تورم، آماس

 

ث

ثِخَن: قُطر، حجم، غلظت

ثُقَب: جمع ثقبه

ثُقبه: سوراخ کوچک، روزنِ خانه

ثُمْن: یک هشتم

 

ج

جائیدن: جویدن

جُدران: دیوارها، دیواره‌ها

جُدَری: آبله

جدیدالولادة: نوزاد

جَراب: انبان، غلاف، چاه

جَراب جلد: زیر پوست، داخل پوست

جلد: پوست

جلیّ: بلند، آشکار، درشت

جلیدیّه: طبقه‌ای است از طبقات چشم و آن عبارت است از عدسی الاستیک چشم است و میان عنبیّه و زجاجیّه قرار دارد.

جُمَل: جمع جمله، عبارات

جوع بقری: گرسنگی بسیار زیاد، بیماری که در آن فرد احساس سیری نمی‌کند.

 

چ

چرخ الماس: وسیله‌ای بوده برای تولید جریان الکتریسیته

چلیک: پیپ، پیت

چنبره: حلقه مانندی از پارچه که طبق‌کشان روی سر می‌گذاشتند.

چیت: نوعی پارچه پنبه‌ای نازک، پارچه نخی

 

ح

حبّ‌القرع: کرم کدو

حبّ‌الملوک: ماهودانه

حبس طمث: بند آمدن خون حیض، آمنوره

حِذق: آموختن، نیکو دریافتن، استادی

حرقة: سوزش، سوختن

حرقة‌البول: سوزش ادرار، Disuria

حَشوی: منسوب به احشاء

حصات: سنگ‌ریزه، سنگ که در مثانه یا کلیه و جز آن پدید آید.

حلّاج: پنبه‌زند، ندّاف

حلیة: زیور، پیرایه

حُمرة: سرخی، قرمزی

حُمّیٰ: تب

حنظل: هندوانه ابوجهل، هندوانه تلخ

حویج: املای قدیم هویج است.

حویصله: حوصله، چینه‌دان مرغان، در این کتاب به معنی کیسة زهر آمده است.

حیّات: جمه حَیّه، مارها

حَیَویّه: حیاتی

 

خ

خانق‌النّمر: اقونیطُن، نوعی گیاه سمّی

خبط دماغ: سرگشتگی، جنون

خدارت: سست شدن، سنگین شدن

خُراج: ورمی که چرک کند.

خنازیر: آماس غده‌ای شکل در بغل و کشاله ران و زیر گلو

 

د

داء افرنجیه: بیماری فرنگی، سیفلیس

داءالفیل: پیل پایی، الفانتیازیس

داراشکنه: سمی است قتال و مصنوع از زیبق و سم‌الفار... که در مصر آن را دواءالشعث خوانند.

دساتیر: جمع دستور

دُسوم: جمع دسمه و دسم، چربی‌ها

دُسومات: جمع دسومة، چربی‌ها

دغدغه: خارش کردن، خاراندن

دلّاله‌زن: صفت نامناسب برای زنان، زنی که دیگر زنان را بدراه کند.

دمامیل: جمع دمل

دنبلان: نوعی قارچ خوراکی بدون ساقه و ریشه که در زیر زمین پدید می‌آید، شحم‌الارض

دوابّ: جمع دابّة، چهارپایان

دوار: سرگیجه

ديژيتال: گل انگشتانه‌اي، گلهاي آن ارغواني و به شکل انگشتان دستکش است. (فرانسوی)

ديژيتالين: آلکالوئيدي که از ديژيتال گيرند و در امراض قلبي به کار می‌رود زيرا اثر تقويت و تنظيم بر روي انقباضات قلب دارد و از سوي ديگر چون داراي اثر منقبض‌کننده عروق مي‌باشد فشار شرياني را بالا مي‌برد. (فرانسوی)

ذ

ذائب: ذوب کننده، گدازنده

ذوسنطاریا: دیسانتری، اسهال خونی

ذَهَب: طلا، زر

ذیابیطس: مرض قند، دیابت

 

ر

ربط: محکم بستن

رخوْ: نرم، سست

ردائت: تباهی و فساد، بدی

ردّاد: مجبر، شکسته‌بند

رَشّ: آب ریختن، آب پاشیدن

رُشوه: کود، کوت، زِبْل

رضاعت: شیرخوارگی کودک

رضیع: کودک شیرخواره

رُعاف: خونی که از بینی برآید، خون‌دماغ

رُقعه: نوشته کوتاه، نامه

رُهاق: ابتدای بلوغ

 

ز

زفیر: بازدم صدادار و عمیق، برآوردن نفس

زفیریّه: دَمی، مربوط به دَم (نفس)

زُکریّات: زکری به معنی بسیار سرخ است و احتمالاً منظور از زکریّات، گویچه‌های سرخ خون است.

زنخ: چانه، ذقن

زیبَق: جیوه، سیماب

 

ژ

ژابُراندی: ژابوراندی، گیاهی است از طایفة سداب و بومی برزیل، معرّق و مدرّ لعاب. (فرانسه)



س

ساد: مخفف ساده، بی‌نقش

سُبات: خواب طولانی غیرطبیعی مفرط که فرد به دشواری بیدار شود.

سباحت: شنا کردن

سَحَره: جمع ساحر، جادوگران

سَحق: کوفتن، ریزه ریزه کردن، کشتن

سخونت: گرم بودن

سفیدآب شیخ: سفیدآب قلع

سقوط: افتادن، Faint

سم‌الفار: ارسنیک، مرگ موش

سَمَن: چاقی، فربهی

سمین: چاق، فربه

سوء‌القنیه: ضعف و تحلیل رفتن بدن

سُورت: تیزی، حدّت، شدّت

سَهَر: بیدار ماندن، بی‌خواب شدن

 

ش

شراسیف: جمع شرسوف، سرهای استخوان‌های پهلو که سوی شکم باشند.

شَریٰ: بثورات ریزة سرخ که بر بدن آدمی برآید و به فارسی مخملک گویند.

شظیّه: استخوان نازک‌نی، فیبولا

شُعَب قصبه: شعب قصبة‌الریه، نایژه‌ها

شُکُلاء: شکلات

شُهوق: بلندی، ارتفاع

شهیق: دم صدادار و عمیق، فروبردن نفس

شیخوخیّت: شیخوخت، پیری

شیسط: روغن شیست، نفت مصنوعی

 

 

ص

صاروج:‌ معرب ساروج، آهک آمیخته به خاکستر و جز آن

صبّ: ریختن

صبوت: کودکی

صُداع: سردرد

صُفَّة: دالان

 

ض

ضاغط: نگاهبان

ضریر: آسیب، گزند

ضِعف: دو برابر

ضُغطه: سختی، فشار، ضربه

ضفدَع: غوک، قورباغه، وزغ

ضُمور: لاغر شدن

 

ط

طُحلُب: سبزابه، خزه، جُل‌وزغ، جلبک

طرّار: جیب‌بُر، دزد

طمث: حیض، خون قاعدگی

طِوال: طولانی

 

ع

عُشْر: یک دهم

عَشَرة امثال: ده برابر

عضّ: گزیدن، به دندان گرفتن

عظام: استخوان‌ها

علل جلدیّه: بیماری‌های پوستی

عمّا قریب: به زودی

عُنُُق: گردن

عنیف: شدید، سخت، خشن

غ

غانغرایا: فساد عضو با بقای حس، Gangrene، فساد عضو بدون وجود حس را نیز شقاقلوس نامند.

غثیان: تهوع، دل بهم خوردگی

غشی: بیهوشی

غَلَق: اضطراب، ناراحتی

غلیه: جوشیدن، پر شدن

غمره: در اینجا به معنی تجمع شیر در پستان

 

ف

فَخذ: استخوان ران، فمور

فرفیون: فربیون، نوعی گیاه دارویی

فُقاع: آبجو

فلغمونی: آماس خونی

فلفل فرنگی: فلفل هندی، ‌فلفل سبز

فطام: از شیر گرفتن کودک، جدا کردن کودک از مادر

فُواق: هکه، سکسکه

 

ق

قُحول: خشک شدن پوست بر استخوان

قَدْح: میل زدن چشمی که آب آورده است.

قُشعریره: لرزه

قصبه: استخوان درشت‌نی، تیبیا

قُصّ: جناغ سینه

قطب موجب: قطب مثبت

قطران: بر دو نوع است: 1-  قطران ذغال سنگ یا قطران معدنی که از تقطیر ذغال سنگ به دست می‌آید. 2- قطران گیاهی یا قطران چوب که از تقطیر خشک چوب گیاهی از تیرة درخت کاج و صنوبر استخراج می‌کنند. شیرة درخت ابهل و ارز و مانند آن نیز گفته شده است.

قطیفه: جامة پشمین که بعد از غسل،‌ بدن را بدان پاک کنند، حوله

قوباء: نوعی بیماری پوستی

قیل‌الماء: قیلة‌الماء، فرود آمدن آب به کیسة خایه، هیدروسل

قیلوله: خواب نیمروز، خواب پیش از ظهر

 

ک

کبریت فرنگی: کبريتي که نوک گوگردي آن را در خميري از خمير فسفر و کلرات پتاس فرو برده‌اند و به واسطه اصطکاک آتش مي‌گيرد.

کرّاث: گندنا، تره

کَرَج زدن: کره زدن، فاسد شدن، کپک زدن

کُرور: نزد ایرانیان معادل پانصدهزار (نیم میلیون) و نزد هندیان معادل ده میلیون است.

کریستال دورش: بلور، زبرجد

کُساحه: برجای ماندگی از دست و پای و لنگی

کُساره: ریزه و شکسته از چیزی

کفگیرک: تنکه‌ای از آهن یا حلبی سوراخ سوراخ که بالای سماور و زیر قوری نهند تا حرارت کمتر به قوری رسد و چای به جوش نیاید.

کُک: نوعی زغال سنگ

کَلِم: جمع کلمه، واژگان

کَلُمِل: کالومل، ماده‌ای است دارای خاصیت ضدعفونی (فرانسوی)

کِماد: پارچه گرم کرده که بر عضو دردناک نهند.

کنّاس: آن که چاه مبرز پاک کند، خاکروب

کوچوله: کچوله، اذاراقی، قاتل‌الکلب

کوفت: ضربی که از چوب و سنگ و مشت و لگد و مانند آن به کسی رسد.

کَهَنه: جمع کاهن، فالگیران و غیب‌گویان

کیّ: داغ کردن با آهن تافته، داغ گذاشتن

کَیک: کَک

 

گ

گوسالة بحری: فُک

 

ل

لادغ: گزنده

لچک: چارقد کوچک، مقنع کوچک

لُدانُم: نوعی تنتور مرکّب است که از تریاک به دست می‌آید.

لَسع: گزش، گزیدن، نیش زدن

لطمه: سیلی، چک، تپانچه

لعوق: هر چیز آبدار با قوام، معجون رقیق، داروی رقیق

 

م

مَؤُف: مؤوف، آفت رسیده، مقابل سالم

ماذریون: نوعی گیاه دارویی

مار جرس‌دار: مار زنگی

ماساریقا: روده‌بند، مزانتر

مال: دارایی، استعاره از چهارپا

مامیزه: مدفوعی که در دو سه روز آغاز تولد از نوزاد انسان دفع می‌شود، مکونیوم

مَبال: مستراح، خلاء، آبریزگاه، محل بول کردن

مَبرَز: مستراح، بیت‌الخلاء، محل دفع مدفوع

مُترعرع: کودک 12-10 ساله

متعقّب: موجب

مُثنّا: دوگانه

مُجَوَّف: میان‌تُهی، توخالی

مَحجَمه: شیشه حجامت، شاخ حجامت

مُحرِّقه: سوزاننده، یکی از اقسام تب است.

محلوج: حلاجی شده، زده شده

مُخَنِّق: خفه‌کننده، جلّاد

مُداقّه: باریک‌بینی، دقت کردن

مدقوق: لاغر، به تب دق مبتلا شده

مَرافق: جمع مرفق به معنی آرنج

مُراهق: نوجوان 14-13 ساله

مُروّح: راحت‌کننده، خوشبو کننده، از مصدر ترویح

مُزکّیٰ: پاک شده، تمیز شده

مستحیل: استحاله شده

مستصعبه: سخت و دشوار

مُسکرات: جمع مُسکر و مُسکره، چیزهایی که مستی می‌آورند.

مسلوب‌الریه: آنچه ریه‌اش را درآورده باشند

مَشّاق: مربّی، معلّم، مشق دهنده

مُشعِر: خبر دهنده، آگاه کننده

مُشهّی: اشتهاآور

مَشْی: راه رفتن، پیاده‌روی

مُصاب: درست، صواب

مَصْل: آبی که از پنیر بیرون آید پس از پختن و فشردن، قره‌قروت

مَضغ: جویدن، خائیدن

مُطاوع: فرمانبردار، مطیع

معاء دقاق و غلاظ: روده‌های کوچک و بزرگ

معضوض: گزیده شده

مَغص: دل‌پیچه، درد شکم

مِقراض: قیچی

مُقَشَّر: پوست کنده و سپید شده

مُکوّیٰ: داغ شده

مکویّه: داغ کننده، سوزاننده

مِلح: نمک

منخرقه: پاره شده

مِندیل: دستار، دستمال

مُنغَمِر: فرورونده، غریق، غوطه‌ور

منقار: تیر چراغ، پایه، گیره و آویز

موذی: زیان رساننده، مضرّ، آزارنده، موذیه مؤنث آن است.

مُهَندَم: به اندام، به اندازه

میرآب: مباشر و ناظر تقسیم آب‌ها، آبیار

میزان‌الحراره: دماسنج

میشوم: نامبارک، ناخجسته، بدشگون

 

ن

ناصع: صاف و روشن

ناکش: سوراخ و روزنی در دیوار که هوا در آن جاری باشد و رفع رطوبت هوا کند.

نحول: لاغری، ضعف

نَخیر: نَخْر، کشیدن صدا و نفس، بانگ کردن بینی

نرمی عظام: نرم شدن استخوان‌ها، استئومالاسی

نزف‌الدّم: خونریزی

نسیف: جای دندان، اثر گزیدگی

نُعاس: خواب، چُرت

نفث‌الدّم: خونی که از دهان ظاهر شود.

نفطه: آبله

نُکس: کاهش یافتن، فرو افتادن، بازگشت بیماری

نوبه غشی: یکی از اقسام تب است.

و

وافده: بیماری که خاص قبیله یا ناحیه‌ای است.

وحشی: جانب بيروني اندام‌ها. Lateral

وِعاء: فضای خالی در باطن عضو حاوی، ظرف

 

ه

هاضم: گوارنده، هضم‌کنندة طعام

هُبوب: وزیدن باد

هَزال: لاغر گردیدن، نحیف شدن

 

ی

یافع: ابتدای سن شباب، حدود 20 سالگی

ینابیع: جمع ینبوع به معنی چشمه، منابع

آخرین بروز رسانی مطلب در شنبه ، 16 دی 1391 ، 08:12